دوستای صمیمیم دیگه دارن تموم میشن کم کم

امروز برا آخرین بار میرم پیش دوستم چهارشنبه که مدرسه ها تعطیل بشه میره شیراز پیش نامزدش همونجا هم یه جشن کوچیک میگیره و میره سر زندگی خودش

هنوز نرفته دلم براش تنگ میشه

یکی دیگه از دوستای صمیمیم هم هشت ماه قبل تقریبا رفت شیراز برای همیشه

عملا تو شهر خودم غریب موندم اینا از دوستایی بودن که هر ازگاهی دور هم جمع می شدیم اون روز داشتم میرفتم کلاس بافتنی یه خانم داشت از دور می اومد یه آن فکرکردم دوستمه که ازدواج کرده و رفته شیراز همچین بغض گلوم رو گرفت که نگو

امشب اگه بشه میرم تا فردا پیش دوستم که مسئول خوابگاه هست میمونم دیگه هیچوقت نمیشه ما دوتا مثل این روزا اینطوری تنها بمونیم باهم

یه حس غریبی دارم خوشحالم از اینکه سرو سامون گرفتن اما دلم گرفته یه جورایی از اینکه تنها موندم من

دوستم امروز بهم میگه تو هم بردار کارتو منتقل کن شیراز بیا همون جا دور هم باشیم خوش میگذره

نزدیک بود بهش هزارتا فحش بدمااااااا چش غره

انصافا عملا دو تادوست دیگه برام موندن شایدم سه تا بقیه اشون همشون رفتن این ور و اونور

بابا فکر دل منم کنید خو نمیگید من تنهایی تو این شهر گرم میپوسم بخدا یخ کردم از تنهایی

اما خوشحالم از اینکه دارن سرو سامون میگیرن بالاخره ماهیی یه بار میرم شیراز میبینمشون دیگه بیخیال خدای ماهم بزرگه خدارو چی دیدی شاید فردا پس فردا همین دو سه تا دوست دیگه هم رفتن و تنهای تنها شدم