پارسال همین موقع ها
امشب شب تولد منه پارسال همین موقع درست مثل امروزشیفت عصربودم وقتی رفتم خونه دیدم همه ی داداشا و خانماشون به جز خانم یکی از داداشام که هیچ وقت تو جمع های ماحضور نداره و اکثرا داداش تنها مییاد خونمون جمع شدن خواهرم و دخترش هم اون جا بودن دست ننه ای هم همچنان تو گچ بور چون تو تعطیلات آخر عید که رفتیه بودیم یزد دستش رفته بود لای در ماشین ....و خیلی طول نکشید که متوجه شدم برام جشن تولد گرفتن و چقدر هم بهمون خوش گذشت اون شب و هدایا و شوخییاشون حالمو حا آورد ولی امسال هیچ حس خوبی نسبت به امشب ندارم وقتی عکسای پارسال رونگاه می کنم دلم می خواد های های گریه کنم دلم بهانه ی یه نفر رو می گیره فقط اونم ننه جانمه که پارسال هرچی پول تو جیبش بود به عنوان کادو تولد بهم داد و گفت اینا به من خبر نداده اند....همگی با خنده سربه سرش گذاشتیم و بهش گفتیم تو هیچی ندی هم باز قبولت داریم [ناراحت] در عرض یکسال چه ها که به سرمون نیومد .....
ولی بازم شکر و از شهید علمدار ممنونم که نذرمو قبول کرد و مادرم بیش از این زجر نکشید و خار نشد بازم شکرت یارب العالمین
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۲۶ ساعت 19:23 توسط غاده
|
مدیریت بازرگانی خوندم رشته شیرینی بود اماموندم چرا رفتم این رشته خوندم همیشه عاشق علوم تربیتی و روان شناسی بودم