خاطره ای قدیمی
دیشب قسمت 23 امش بود و چون بابا مامانشون مرده بودن و پسر خانواده هم خیلی گیر می داد به دختر کوچیکه خانواده اینا اومدن سرکارش گذاشتن و با سیم کارت باباشون بهش زنگ زدن.....
یادم افتاد یک سالی پس از مرگ بابام یه روز گوشیم زنگ خورد و دیدم شماره بابام که به نام بابایی ثبت شده بود تو گوشیم افتاده رو صفحه گوشی هنوز هم حس خوش اون لحظه در وجودم جریان داره با این که می دونستم بابا مرده و دیگه نیست که بتونه زنگ بزنه بی آن که فکر کنم کی هست که داره از شماره بابا بهم زنگ می زنه گوشی رو با یه سرخوشی زیاد برداشتم خواهرم بود تازه اون جا بود که فهمیدم سیم کارت بابا و احیانا گوشی بابا دست خواهرم هست اصلا یادم نیست چیکارم داشت حتی یک کلمه از مکالمه اون روز یادم نیست ولی اون حس خوش اون حسی که در بند بند اعضائ بدنم حسش کردم رو هنوز یادمه
چی می شد واقعا گاهی بابا مامانایی که رفتن اون دنیا اجازه داشتن برمی گشتن و به بچه هاشون یه سر می زدن گاهی یه تلفن می زدن بهشون من خیلی کم خواب بابامو می بینم جوری که خواب بابا بزرگ رو بیشتر از بابام می بینم ......... هروقت خییلی ناراحتم هروقت ته ته ته دلم گرفته باهاش حرف می زنم همیشه می گم کاش یه بار دیگه می شد نشست کنار هم و خیلی ا زدرد دل هامو بهش می گفتم
مدیریت بازرگانی خوندم رشته شیرینی بود اماموندم چرا رفتم این رشته خوندم همیشه عاشق علوم تربیتی و روان شناسی بودم