حال این روز های من و شاید همه ی روز های آینده
امروز داشتم یکی از پست های مرد پدر پسر رو می خوندم اتفاقی که با خانمش داشت و.... من یه جای حرفش خیلی به دلم نشست که اگه کدورت ها زود برطرف نشه می شه یه درد مزمن یه چرک که همیشه باهاته و من دقیقا همین جور شده ام تمام کدورت ها از مادر و پدر و خواهر و... توی دلم انبار شده هرچی در این چهل سال سعی کرده ام بگذرم و بیخیال بشم الان فهمیده ام که نه لزومی نداره همیشه بگذری باید یه جاهایی بمونی بذاری این چرک این کدورت همون جوری بمونه همیشه یه زخم مزمنه ها ولی باید باشه نمیشه که همیشه من کوتاه بیام هر چند که اگه هزار سال هم کوتاه نیام بازم این منم که مجبورم کوتاه بیام چون کسی برای ناراحتی های من تره هم خورد نمی کنه
اینم از اون بدبختی هاییه که از کودکی باهاش دست به گریبان بودم قاعدتا کسی برای درد های من تره هم خورد نمی کرد از کودکی من دردهام رو هر شب فقط با بالش زیر سرم و با دفتر خاطرات های اون دورانم قسمت می کردم راستی اون دفتر خاطرات ها کجا رفتن چی شدن؟ هنوز توی اون چمدون قدیمی هستن یا ریختنشون بیرون؟
اینم از اون بدبختی هاییه که از کودکی باهاش دست به گریبان بودم قاعدتا کسی برای درد های من تره هم خورد نمی کرد از کودکی من دردهام رو هر شب فقط با بالش زیر سرم و با دفتر خاطرات های اون دورانم قسمت می کردم راستی اون دفتر خاطرات ها کجا رفتن چی شدن؟ هنوز توی اون چمدون قدیمی هستن یا ریختنشون بیرون؟
یادش بخیر نه اصلا هم نه یادش بخیر یادش خیلی هم شر اصلا هم دوست ندارم نه اون دفتر های کذایی صد برگ رو نه اون نوشتن های بی در و پیک رو آه وناله ها رو بهتر که نیستن بهتر که گمشون کرده ام بهتر که هیچوقت دلم نمی خواد برام سراغشون بهترترترترتر
ولی بعضی درد ها تا آخر عمر تاهمیشه ی زندگی با آدمه و هیچ کاریش هم نمی شه کرد تصمیم گرفتم که دیگه سرد باشم با همه با مادر با برادرا و خواهر و... تصمیم گرفتم که از اتاقک خودم از قصر تنهایی هام به جای دیگه ای نرم تصمیم گرفتم که خودم باشم با خودم زندگی کنم و با خودم حرف بزنم تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم و چقدر این بستن چشم ها خوبه 
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۳۱ ساعت 10:6 توسط غاده
|
مدیریت بازرگانی خوندم رشته شیرینی بود اماموندم چرا رفتم این رشته خوندم همیشه عاشق علوم تربیتی و روان شناسی بودم