یه روز عصر یه بنده خدایی بهم زنگ زد و بعد از معرفی خودش ازم در مورد یه زن شوهردار پرسید و گفت من شنیدم که خیلی حرف ها دنبال این خانم هست می خواستم ببینم این که به اداره شما رفت و آمد داره واقعا این جور خانمی هست یا نه؟

من حتی یه درصد هم حدس نمی زدم که اون خانم دنبال کارای طلاقش باشه و با شوهرش مشکل داشته باشه بهش گفتم راستش من چیزی نشنیدم بعدشم ایشون خودش شوهر داره و بچه چی شده که همه دنبال ایشون حرف می زنن و خلاصه اون بحث تموم شد 

 

تاهمین چند روز قبل که خواهر اون بنده خدا رو دیدم به دوستم می گم داداشت چی می گفت مثلا اگه من خبری از این خانم داشتم فکر می کردی به داداشت می گفتم؟ در اومده بهم می گه تو چرا خوبش گفتی؟ می گم چطور مگه ؟ می گه داداشم عاشق این دختره شده این داره از شوهرش طلاق می گیره با یه بچه و حالا داداشم می خواد باهاش ازدواج کنه

اصلا جا خوردم بهش می گم خب چرا همون روز که با داداشت بحث کردی و بهش گفتی این به اداره غاده اینا رفت و آمد داره به من خبرشو ندادی؟ بهم می گه من تو واتساپ بهت پیام دادم تو جواب ندادی

بهش می گم بنده خدا خودتم می دونی من همیشه واتساپم روشن نیست بعدشم وقتی پیامشو آورده به شماره اعتباریم که نزدیک به شش ساله دست دختر عمه ام  هست پیام داده بهش میگم  مگه هزار بار نگفتمت که من این شماره رو به دختر عمه ام داده ام بعدشم آدم یه موضوع به این مهمی رو می ذاره که سروقت در موردش صحبت کنه؟ دیگه یه خورده درد دل کرد و گفت که داداشم اصلا زده به سرش و از این حرفا... منم یه خورده راهنماییش کردم که وظیفه شماها در این حده که هشدار بدید و الکی زندگی خودت رو خراب نکن به خاطر این موضوع 

 

بعدش روز 5شنبه اول مادر دوستم بعدشم عموی دوستم تماس گرفتن که تو بیا برو با این دختره صحبت کن و ازش بخواه که کاری به کار پسر ما نداشته باشه بهشون می گم من اصلا با این خانم رفت و آمدی ندارم ایشون یه مدت تو کارای تئاتری فعالیت داشت و به اداره ای که طبقه پایین اداره ماست رفت و آمد داشت و من ا زاون جا می شناختمش که شوهرش هم جزئ بچه های تئاتریه بعدش میگمشون خب خودتون باهاش صحبت کنید میگه پسرمون اجازه نمی ده اگه تو که میشناسیش صحبت کنی خیلی بهترهموندم به این خلق الله چی بگم که خودشون از داد و بیداد پسرشون می ترسن بعدش می خوان منو بندازن جلو که برم به دختره بگم خانواده پسره راضی نیستن و دست از سر این پسره بردار که بعدا شر پسرشون دامن گیر من بشه نه دامنگیر خواهرا و مادر خودش

آب پاکی رو روی دست هر دوشون ریختم و بهشون گفتم که من اصلا با این خانم هیچ دوستیی ندارم اگه هم روز اول شما گفته بودید جریان چیه من یه جوری حرف می زدم که تاییدیه من نشه سند اثبات خوبی دختره جلوی روی شما آخه پسره رفته گفته که فلانی از این خانم تعریف کرده بعدش به پسره زنگ زدم می گم من این خانم رو اون جوری که شما فکر میکنی نمی شناسم اون وقت هم بهت گفته ام بعدشم من شنیده ام که این خانم داره طلاق می گیره و حدس می زنم که شما برای ازدواج داشتی تحقیق می کردی که این خانم با این حرف هایی که پشت سرشه گزینه مناسبی برای شما نیست ومن رفته ام برات پرسیده ام از کسی و دیگه این که این خانم دو بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و از شماهم بزرگتره چطوری تو امیدواری که این زندگی سر بگیره و با موفقیت ادامه پیدا کنه پسره ایستاده و می گه حالا یه روز مفصل برات در موردش حرف میزنمبزک نمیر بهار می آد و ... موندم این خلق الله چی هستن چرا همیشه هرکسی هر جای دنیا کارش گیر می کنه فکر میکنه من باید این کار رو براشون انجام بدم مگه کی تاحالا برای من کاری انجام داده که همه ازم انتظار دارن؟؟؟؟راسیاتش دیگه دارم از این خلق الله می ترسم دلم نمی خواد نه با کسی صحبت کنم نه به کسی حرفی بزنم نه حتی به کسی سلام علیک کنم آخه پسره احمق هنوز این دختره از شوهرش جدانشده تو باید بگی من اینو می خوام که عالم و آدم بدونن که تو دست گذاشتی روی یه زن متاهل؟؟؟؟؟؟؟؟